تبليغاتX
pari1111
































+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 18:42 توسط pari1111 |






دلتنگی همیشه از ندیدن نیست لحظه های دیدار با همه ی زیبایی هایش گاه پر از دلتنگیست   گاه چشمات تر شد، اگه دلت تنگ شد، اگه دیدی کسی، امید و هم نفسی، بدون که هست اینجا کسی، که تو واسش همه کسی   میگن دلتنگی قشنگترین هدیه عشقه حالا من با این هدیه ی قشنگ تو چیکار کنم؟گرچه عمریست غریبانه فراموش توام باز مشتاق تو و گرمی آغوش توام باورم نیست که بیگانه شدی با من و من همچو یک خاطره کهنه فراموش توام شانه بر زلف سیاهت چو زنی یاد من آر که چنان زلف تو آویخته بر دوش توام نیستی تا که بگویم به تو ای مایه ناز تشنه بوسه ای از آن دو لب نوش توام حسرتی گر به دلم هست همان دیدن توست من پرستوی خزان دیده و خاموش توام   قطره های اشک بی قرار نوازشگر گونه هایم است، چه کنم که اشک قشنگترین بهانه است برای گفتن از بی تو بودن، برای بیان لتنگی و برای بیان غربت   بادکنک دلتنگی هام پر شده از هوای تو، اگه نیایی می ترکه، خونش میافته پای تو   اگه میدونستی چقدر دلم برات تنگ شده، پیش خودت میگفتی: واااااااااااااااایی چقدر دلش برام تنگ شده!   سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی / آره بازم منم همون بهونه همیشگی / فدایه مهربونیات چه میکنی با سرنوشت / دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت   نه به اون عشقو امید و آرزو، نه به این جنگ و جدال و گفتگو، نه به اون گریه و دوستت دارمو دلتنگی، نه به این خنده و این نفرت و این دلزدگی، نه به دلبستگیات، نه به ایت خستگیات   کاش تو فصلای زشت سرنوشت یکی این دلتنگیامو مینوشت یکی از دستای سرد آرزو گرمی دستای عشق و میگرفت یکی که سکوت تنهاییم رو با صدای ساز شکستش بشکنه یکی که تو قاب خالی دلم نقش زیبای خدا رو بکشه








یك روز آموزگار از دانش آموزانی كه در كلاس بودند پرسید:آیا می توانید راهی غیر تكراری برای بیان عشق،بیان كنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با "بخشیدن "عشقشان را معنا می كنند.برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین"را راه بیان عشق عنوان كردند.شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی "را راه بیان عشق می دانند. در آن بین پسری برخاست و پیش از اینكه شیوه ی دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان كند،داستان كوتاهی تعریف كرد:یك روز زن و شوهر جوانی كه هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپه رسیدند در جا میخكوب شدند. یك قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر ،تفنگ شكاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر،جرات كوچكترین حركتی نداشتند.ببر،آرام به طرف آنان حركت كرد.همان لحظه مرد زیست شناس فریاد زنان فرار كرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند. داستان كه به اینجا رسید دانش آموزان شروع كردند به محكوم كردن آن مرد. راوی پرسید:آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگیش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند از همسرش معذرت خواسته كه او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد:نه!آخرین حرف مرد این بود كه"عزیزم،تو بهترین مونسم بودی .از پسرمان خوب مواظبت كن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود." قطره های بلورین اشك،صورت راوی را خیس كرده بود كه ادامه داد :همه ی زیست شناسان می دانند ببر فقط به كسی حمله می كند كه حركتی انجام می دهد یا فرار می كند .پدر من در آن لحظه ی وحشتناك ،با فداكردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.








گرچه عمریست غریبانه فراموش توام باز مشتاق تو و گرمی آغوش توام باورم نیست که بیگانه شدی با من و من همچو یک خاطره کهنه فراموش توام شانه بر زلف سیاهت چو زنی یاد من آر که چنان زلف تو آویخته بر دوش توام نیستی تا که بگویم به تو ای مایه ناز تشنه بوسه ای از آن دو لب نوش توام حسرتی گر به دلم هست همان دیدن توست من پرستوی خزان دیده و خاموش توام





الو ... الو... سلام  

 

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟  

 

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟  

 

پس چرا کسی جواب نمیده؟  

 

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟  

 

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.   

 

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...  

 

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .  

 

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟  

 

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟  

 

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا  

 

باهام حرف بزنه گریه میکنما...  

 

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛  

 

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟  

 

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.  

 

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...  

 

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.  

 

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...  

 

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...  

 

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت




داشتم می رفتم سفر و از همسرم خواستم که مثل همیشه بعد از دعاش به عنوان نگاهبان من پیشونیم رو ببوسه.

و بعد سوار قطار شدم.

...

وقتی قطار به  ته دره سقوط کرد.

همه مردند و من هم مردم.

از بالا تلاش دکترها رو می دیدم.

بعد از 2 ساعت دکترها گفتند بی فایده ست و رفتند.

و من یاد بوسه همسرم افتادم. و در همین لحظه از بالا دیدم که نوری از پیشانی من بیرون امد و به قلبم فرو رفت.

 2 دقیقه بعد صدای فریاد پرستاری که بالا سرم بود رو شنیدم که دکترها رو صدا می کرد، اما صدای فرشته مرگ که کنار پرستار بود بیشتر بود که با نگاه نافذش رو به من گفت: خوب از دستم در رفتی ها.

شانس آوردی که قدرت من از قدرت عشق کمتره.




سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو

دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم

با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص

دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین

عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم

خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش

فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای

عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب

بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری

برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت

خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم

بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق

یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد

باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم

موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این

مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست

عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو

می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می

کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم

که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم

بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی

حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع

غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم

اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام

فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم

من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما

توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من

زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم

گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم

مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی

از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد




درجلسه امتحان عشق

من مانده ام و یک برگه سفید

یک دنیا حرف ناگفتنی

ویک بغل تنهایی و دلتنگی...

درددل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود

در این سکوت بغض آلود

قطره کوچکی اشک سرسره بازی می کند

عاشقانه قطره را به آغوش میکشد

عشق تو نوشتنی نیست

باتودر برگه ام کنار آن قطره

یک قلب کوچک می کشم

وقت تمام است
برگه ها بالا



امشب بازهم پستچی پیر محله ی ما نیومد

یا باید خانه مان را عوض کنم

یا پستچی را

تو که هر روز برایم نامه می نویسی .... مگه نه ؟!!


























+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 12:34 توسط pari1111 |

 

 

 


بودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ... ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم... میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود  میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ... انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ... شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي ! تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد! تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛ هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !  براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد  تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم  از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم







+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 11:50 توسط pari1111 |



وخدا عشق را آفرید...


































وقتی میشی نیاز من که نباشی پیش من

اشکهای چشمامو ببین که میریزه به پای تو

بازم که بیقرارمو دلواپسی نگاه تو

تموم هستی منی بمون همیشه پیش من

اگر شدم عاشق تو نزار بیتاب بمونم

لا لایی شبام تویی نزار که بی خواب بمونم

دارم برات شعر میخونم شاید به یادم بمونی

فقط یه چیز اذت میخوام همیشه عاشق بمونی

دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود

واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون











وقتی کسی را دوست دارید ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .

 

وقتی کسی را دوست دارید ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .

 

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید .

 

وقتی کسی را دوست دارید ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .

 

وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است .

 

وقتی کسی را دوست دارید ، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیا ست .

 

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوا ر است .

 

وقتی کسی را دوست دارید ، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید .

 

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هرکاری بزنید .

 

وقتی کسی را دوست دارید ، هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید .

 

وقتی کسی را دوست دارید ، در مواقعی که به بن بست می رسید ، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید .

 

وقتی کسی را دوست دارید ، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید .

 

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید .

 

وقتی کسی را دوست دارید ، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید .

 

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد .

 

وقتی کسی را دوست دارید ، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید .

 

وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند .

 

وقتی کسی را دوست دارید ، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد .

 

وقتی کسی را دوست دارید ، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان  می شمارید .

 

وقتی کسی را دوست دارید ، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید .

 

وقتی کسی را دوست دارید ، واژه تنهایی برایتان بی معناست .

 

وقتی کسی را دوست دارید ، آرزوهایتان آرزوهای اوست .

 

وقتی کسی را دوست دارید ، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید .

به راستی دوست داشتن چه زیباست ،این طور نیست ؟



نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه می لغزد ولی باران نمی داند که من دریایی از دردم

                                               به ظاهرگرچه می خندم

                                                                            ولی اندرسکوتم سخت می گریم







سربازی پس از جنگ ویتنام می خواست که به خانه بر گردد

سرباز قبل از اینکه به خانه برسد،از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:«پدر ومادر عزیزم ،جنگ تمام شده ومن می خواهم به خانه بازگردم،ولی خواهشی از شما دارم.رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.»
پدر ومادر او در پاسخ گفتند:«ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم»
پسر ادامه داد :«ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید،او در جنگ به شدت آسیب دیده ودر اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است وجایی برایه رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند.»
پدر گفت :«پسر عزیزم،متأسفم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است .ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.»
پسر گفت : «نه من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند.»
آنها در جواب گفتند:«نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند بهتر است به خانه برگردی و او را فراموش کنی.»
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.
چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده ی پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ی سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.پدر ومادر او آشفته به طرف نیویورک پرواز کردندو برای شناسایی جسد پسرشان به پزشک قانونی مراجعه کردند.
بادیدن جسد،قلب پدرو مادر از حرکت ایستاد.پسر آنها یک دست و یک پا داشت.





چرا حس ميکنم هستي کنارم؟
چرا اين رفتنو باور ندارم؟
چرا گم ميکنم روز و شبامو؟
چرا حس ميکنم داري هوامو؟

چرا هستي ميون خواب و رويام؟
چرا پر ميشه تو حرم نفسهام؟

دارم نفس نفس نبودنت رو کم ميارم
ميخواي بري تو رو به اين ترانه ميسپارم
ولي نـــــــــــرو
نرو بمون*
نرو که جز تو چاره اي به جز خودت ندارم
نرو بمون
نرو بمون کنارم

آخه ترانه هام همش بهونتو ميگيرن
اگه بري همه کهنه ميشن بي تو ميميرن
اگه بري چشامو پشت جاده جا ميذارم
اگه بري خوده بارون ميشم برات ميبارم

دارم نفس نفس نبودنت رو کم ميارم
ميخواي بري تو رو به اين ترانه ميسپارم

ولي نـــــــــــرو

نرو بمون

نرو که جز تو چاره اي به جز خودت ندارم
نرو خيال نکن بدون تو دووم ميارم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 20:21 توسط pari1111 |



یکی هست تو قلبم که هرشب واسه اون مینویسم و اون خوابه

نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

یه کاغذ یه خودکار دویاره شده همدم این دل دیوونه

یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمی خونه

یه روز همینجا توی اتاقم یه دفعه گفت داره میره

چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره

گریه میکردم  درو که میبست میدونستم که میمیرم

اون عزیزم بود نمی تونستم جلویه راشو بگیرم

میترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنها

خدایا کمک کن نمیخوام بدونه دارم جون میکنم اینجا

سکوت اتاقو داره میشکنه تیک تاکه ساعت رو دیوار

دوباره نمیخوام بشه باور من که دیگه نمیاد انگار   

 


در یکی از کشورها یک مرکز خرید شوهر وجود داشت که ۵ طبقه بود و دخترها به آنجا می رفتند و شوهری برای خود می گرفتند.
شرایط این مرکز خرید این بود هر کس فقط می توانست یک بار از این مرکز خرید کند و به هر طبقه که می رفت دیگر نمی توانست به طبقه قبل برگردد.

روزی دو دختر به این مرکز خرید رفتند. در طبقه اول نوشته بود این مردان شغل خوب و بچه های دوست داشتنی دارند دختری که تابلو را خوانده بود گفت از بی کاری بهتره ولی می خوام ببینم که بالاتری ها چی دارند؟

در طبقه دوم نوشته بود این مردان شغل خوب با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند. دختر گفت هوم م م طبقه بالاتر چه جوریه؟

طبقه سوم نوشته بود این مردان شغل خوب با درآمد زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ای زیبا و درکارهای خانه هم کمک می کنند. دختر گفت وای ی ی چه قدر وسوسه انگیز ولی بریم بالا تر ببینیم چه خبره؟

طبقه چهارم نوشته بود این مردان شغل خوب با درآمد زیاد، بچه های دوست داشتنی، چهره ای زیبا، در کارهای خانه به همسر خود کمک می کنند و هدفی عالی در زندگی دارند. دختر: وای چه قدر خوب پس چه چیزی ممکنه در طبقه اخر باشه؟ پس رفتند به طبقه پنجم.

طبقه پنجم: این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند. از اینکه به مرکز ما آمدید متشکریم روز خوبی را برای شما آرزو می کنیم.





تو كيستي ، كه من اينگونه ، بي تو بي تابم ؟
                                           شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم .
                                                   تو چيستي ، كه من از موج هر تبسم تو
                                                           بسان قايق سرگشته ، روي گردابم !

                       تو در كدام سحر ، بر كدام اسب سپيد ؟
                                     تو را كدام خدا ؟
                                            تو از كدام جهان ؟
                                                  تو در كدام كرانه ، تو از كدام صدف ؟
                                                         تو در كدام چمن ، همره كدام نسيم ؟
                                                                                            تو از كدام سبو ؟
                                 من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه !
                                             چه كرد با دل من آن نگاه شيرين ، آه !
                                                     مدام پيش نگاهي، مدام پيش نگاه !
                                                           كدام نشأ دويده است از تو در تن من ؟
                                                               كه ذره هاي وجودم تو را كه مي بينند ،
                                   
                                                                          به رقص مي آيند ،
                                                                                           
                                                                          سرود مي خوانند !

                                               چه آرزوي محالي است زيستن با تو
                                                مرا همين بگذارند يك سخن با تو :
                                                تو آرزوي بلندي و ، دست م

                                                                       

 

                

         

ماندم درکوچه های بی کسی

سنگ قبرم را نمی سازد کسی

مردمو خاکسترم را باد برد

بهترین یارم مرا از یاد برد

                                             

+ نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 18:13 توسط pari1111 |






قدرت بزرگی دروجود شماست که قوی‌تر و دربرگیرنده‌تر از هرقدرت دیگری است . این قدرت درواقع، نیرویی را در شما برمی‌انگیزد که می‌تواند به عنوان بزرگترین قدرت وجودی شما عمل کند. به گونه‌ای که وقتی آن را بکارمی‌گیرید، همه آشفتگی‌ها و همه منفی‌دیدن‌ها را ازمیان می‌برد. و آنچنان پایدار و تمام‌نشدنی است که هیچ نوع منفی‌گرایی و فرد‌گرایی، قدرت نمود و ظهورنمی‌یابد.
 به عبارتی، هرموقعیت و اتفاق منفی درزندگی شما، دربرابر این قدرت نامحدود و سرشار از زیبایی، مهرو محبت و انسانیتی بسیارعمیق و غنی، امکان ایستادگی ندارد و به سادگی ازبین می‌رود و کمرنگ می‌شود. نکته اینجاست که خاصیت این نیرو همچون معنا و ذات وجودی‌اش، این است که هرچه بیشتر بکارگرفته می‌شود؛ قدرتمند‌تر و اصیل‌تر می‌شود. این قدرت، همان نیروی عشق است که وقتی فوران می‌کند شکوفه‌های زیبای آن به پهنایی غیرقابل تصور، زمان ومکان را درمی‌نوردد و به زندگی با همه سختی‌ها، مرارت‌ها، نامردمی‌ها، منفعت‌ جویی‌ها و خود گرایی‌ها معنا و لطافت انسانی می‌بخشد. به قول ارد بزرگ : عشق چنان شیفتگی در نهان خود دارد که سخت ترین دل ها نیز ، گاهی هوس شنا در آن را می کنند .  پس تردید نکنیم و این نیرو را درخود کشف کنیم و آن را آگاهانه با تمرین‌های مختلف بارور سازیم. از هرفرصتی استفاده کنیم و با جاری کردن آن در درون و خارج از خودمان، آثار گرانبهایش- که قابل مقایسه با هیچ اثرمادی نیست- را در زندگی خود ببینیم. ذاما دیدن این نتایج نیز آمادگی خاص خود را می‌طلبد. اینکه از کلیه وابستگی‌ها و تعلقات دروغین و بی‌مایه خود را پاک سازیم و به قول سهراب سپهری، چشم‌هایمان را بشوئیم تا بتوانیم نظاره گر اتفاق‌های جدید پرشور، پرهیجان و بالنده درزندگی باشیم. درواقع ما باید "خودمان" را پیدا کنیم و به آن عشق بورزیم و به زایش نیرویی دست یابیم که چیزی برای بخشیدن به دیگران داشته باشیم. چرا که به واقع،بخشش نیز توشه و توانی می‌خواهد. عشق روحتان را پاک میکند و صیقل می دهد ارد بزرگ در این رابطه می گوید :عشق همچون توفان سرزمین غبار گرفته وجود را پاک می کند و انگیزه رشد و باروری روزافزون می گردد .  وقتی توانستید انرژی‌های منفی اطراف خود را که همچون ابری برآسمان زندگی شما سایه افکنده، ببینید؛ جا نزدید ، ایستادید و خودتان را پذیرفتید؛ قطعا جواب خواهید گرفت. چراکه خودتان بهتراز هرکسی می‌دانید؛ بهرحال این تجربه را درمواردی داشته‌اید  روانپزشکان و راویان زندگی، آنها که پرتلاش، مصمم، بی‌ریا و صبورند، همچنین بریک نکته تاکید می‌کنند اینکه این کار تداوم می‌خواهد؛ اگریک روز سراپا عشق باشید و یک روز سراپا خشم، به جواب نمی رسید.هم‌ زمان با تقویت نیروی عشق، خشم را کاهش دهید تا آن قدر کم رنگ شود که تنها عشق بماند... تنهای تنها... تا لذت و شیرینی زندگی را دریابید.





چند روزه توی اتاقم دارم از دوریت می میرم

دل من هواتو کرده هی شمارتو می گیرم
اگه برداری میفهمی کی پشت خط چشم به راته
اونی که خودت رومیخواست حالا راضی به صداته
انقدر میگیرمت شاید که برداری یه روز
تو که از حال خراب من خبر داری هنوز
نگو از یاد تو رفتم آخه قلبم بی گناهه
لااقل یه لحظه بردار بگو اصلا اشتباهه
زود قضاوت کردی اما مثل خونی تو رگم
کلی حرف آماده کردم اگه برداری بگم
این همه می گیرمت خوب چرا قطع می کنی
پشت خط موندم دوباره با کی صحبت می کنی ؟
انقدر میگیرمت شاید که برداری یه روز
تو که از حال خراب من خبر داری هنوز
نگو از یاد تو رفتم آخه قلبم بی گناهه
لااقل یه لحظه بردار بگو اصلا اشتباهه ...










+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 19:43 توسط pari1111 |



دفتر عشـــق كه بسته شـد
دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
   خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون 

به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
 غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود


و عشق صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

نه فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و پاک

عاشقی تصویر یک پاییز نیست

یک شب سرد و ملال انگیز نیست

عاشقی تنهای ،تنها یک تب است

بی تو مُردن در سکوت یک شب است!


خیال آمدنت دیشبم به سر می زد

نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد

به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت

خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد

شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست

هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد

زهی امید که کامی از آن دهان می جست

زهی خیال که دستی در آن کمر می زد

دریچه ای به تماشای باغ وا می شد

دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد

تمام شب به خیال تو رفت و ، می دیدم

که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد




شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

چگونه بگذرم از عشق و از دلبستگی هایم

چگونه میروی با اینکه میدانی چه تنهایم

خداحافظ توای همپای شب های غزل خوانی

خداحافظ به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ بدون تو گمان کردی که میمانم

خداحافظ بدون من یقین دارم که میمانی



چقد خوبه که تو هستي
چقد خوبه تو رو دارم
چقد خوبه که از چشمات
مي تونم شعر بردارم

تو که دلواپسم ميشي
همه دلواپسيم ميره
شايد اين واسه تو زوده
يا شايد واسه من ديره

واست زوده بفهمي من
چرا آواره ي دردم
واسم ديره از اين خلوت
به شهر عشق برگردم

واسم ديره پشيمون شم
چه خوبه با تو شبگردي
واست زوده بفهمي که
چه کاري با خودت کردي
لا لا لا، لا لا لا
لا لا لا، لا لا لا

نه اينکه بي تو ممکن نيست
نه اينکه بي تو مي ميرم
به قدري مُسريه حالت
که دارم عشق مي گيرم

همه دلشوره م از اينه
که عشق اندازه ي آهه
تو جوري عاشقي کن که
نفهمم عشق کوتاهه

واست زوده بفهمي من
چرا آواره ي دردم
واسم ديره از اين خلوت
به شهر عشق برگردم

واسم ديره پشيمون شم
چه خوبه با تو شبگردي
واست زوده بفهمي که
چه کاري با خودت کردي



کدامين گل را تقديم چشمانت کنم
اي که نگاهت بوستان گل هاست
آسمان را من چگونه فدايت کنم

که نگاه تو آسمان عشق است
دل را چگونه قرباني راهت کنم
دلي که هر لحظه تو را مي ستايد
عشقم را چگونه ابراز کنم
عشقي که برابر با عشق ليلي شده
روز ها براي ديدنت لحظه ها شمرده ام
تا که يکبار چشم را محبوس چشمانت کنم
اي که رنگين مي شود لحظه ها با بودنت
تا ابد عشق را تقديم چشمانت کنم



+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 19:52 توسط pari1111 |

بهترینم عشق من

مهربونم یار من!

 هر لحظه دلتنگت می شم

هر لحظه دلم بهونتو می گیره

ولی چه اهمیتی داره هر جا که باشم

تمام اندیشه های منو پر کردی

همه جا صدای قشنگت تو گوشمه

بخدا دوست داشتنت یه عالمی داره برام

 که حتی نمیشه گفت چه لذتی داره!!



هميشه با بدست آوردن اون كسي كه دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ،

گاهي وقتا لازم هست كه ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ،

 همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميكنيم و با حسرت ميميريم

 اين است مفهوم زندگي كردن ،

 پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مكن

 و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...

آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي ميكنيم

 آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي ميكنيم و بعد...

                                           براي آنچه از دست رفته آه مي كشيم




سلام عزیز مهربون، اجازه هست بشم فدات؟
اجازه هست تو شعر من، اثر بذاره خنده هات؟

شب که می شه یواش یواش، با چشمک ستاره هاش
اجازه هست از آسمون، ستاره کش برم برات؟
اجازه هست بیای پیشم یه کم بگم دوست دارم؟
تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم

بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی کسی
بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم
اجازه هست خیال کنم، تا آخرش مال منی؟
خیال کنم دل منو، با رفتنت نمی شکنی؟

اجازه هست خیال کنم، بازم میای می بینمت؟
با اون چشای مهربون، دوباره چشمک می زنی؟
طپش طپش با چشمکت، غزل بگم برای تو
با اتکا به عشق تو، تو زندگی برم جلو؟

هر چی بگی نه نمی گم، جونم بخوای برات می دم
هر چی می خوای بهم بگو، فقط بهم نگو برو

اجازه هست بازم تو خواب، بوس بکارم کنج لبات
یه شعر تازه تر بگم، به یاد شرم گونه هات
نشونیتو بهم می دی؟ تا پنهون از چشم همه
ورق ورق نامه بدم بازم برات

همیشه مهربون من! نامه رسید به انتها
فقط یه چیز یادت باشه: بازم به خواب من بیا


حدس میزنم شبی مرا جواب می کنی

 

و قصر کوچک دل مرا خراب میکنی

 

سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای

 

ولی برای رفتنت عجب شتاب می کنی

 

من از کنار پنجره  تو را نگاه می کنم

 

و تو مرا به نام دیگری خطاب میکنی

 

چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی

 

هزار مرتبه ز خجالت اب می کنی

 

به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام

 

تو کمتر از غریبه ای مرا حساب میکنی

 

وکاش گفته بودی از همان نگاه اولت

 

که بعد من دوباره دوست انتخاب میکنی




تنهايي را دوست دارم

                    زيرا بي وفا نيست ...

 تنهايي را دوست دارم

                     زيرا عشق دروغي در آن نيست ...

 تنهايي را دوست دام

                     زيرا تجربه كردم ...

 تنهايي را دوست دارم

                     زيرا خداوند هم تنهاست....

 تنهايي را دوست دارم

 زيرا....

     در كلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست

         و انتظار كشيدنم را پنهان خواهم كرد



من یه آواز اسیرم ...
 تو  مثه  ماه   هلالی  ! نازنین ! جای تو خالی !
زیر ضربه های رگبار...
 تشنه ام ! تشنه ی دیدار ...
 من رو به خاطره نسپار...
نگو   رویای  محالی  ! نازنین ! جای تو خالی !
خیسم از حضور بارون ...
 من رو از سرما نترسون ...
 توی چله ی زمستون ...
 لحظه ی تحویل سالی ! نازنین ! جای تو خالی !
بی تو گریون با تو شادم ...
 ای علاقه ی دمادم ...
 سیب جادویی آدم ...
مجرمی   اما  زلالی   ! نازنین ! جای تو خالی !
وقتی بودی زنده بودم ...
 دل از اینجا کنده بودم ...
 مثل یه پرنده بودم ...
حالا تو  شکسته  بالی  ‚ نازنین ! جای تو خالی !
مثه رقص برگ زردی ...
 به شهاب شب نوردی ...
خواب دیدم که برمی گردی ...
 توی کنج خوش خیالی ‚ نازنین ! جای تو خالی !
من یه آواز اسیرم ...





بهت نگفتم تا حالا، اینکه چقدر دوست دارم

 

اما حالا بهت می گم، بی تو دارم کم میارم

 

 بهت نگفتم تا حالا، که بد جوری عاشقتم

 

بهت نگفتم تا حالا، اما حالا بهت می گم

 

داری کجاها می کشی، باز این دل دربه درو

 

 قشنگ مهربون من، اینجوری از پیشم نرو

 

 بهت نگفتم تا حالا، اینکه چقدر دوست دارم

 

اینکه چقدر آرزومه، پیش چشات کم نیارم

 

دلم می خواد باور کنی. از ته دل می خوام تو رو

 

 وقتی می گم بمون، بمون. وقتی می گم نرو، نرو

 

 بری هزار سالم بشه. چشم انتظارت می مونم

 

بازم برای دل تو. ترانه ها مو می خونم.

 

خودت می دونی که تو رو. از دل و از جون می خوامت

 

 لیلی عشق من شدی

 

من مثل مجنون می خوامت


غصه هم خواهد رفت

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آنچنانی که فقط خاطره ایی خواهد ماند

لحظه را دریبابیم

باور روز برای گذر از شب کافیست.........



 

در راه رسيدن به تو گيرم كه بميرم

                                              اصلا به تو افتاده مسيرم كه بميرم

 

يك قطره ي آبم كه در انديشه ي دريا

                                              افتادم و بايد بسوزم كه بميرم

 

يا چشم بپوش از من و از خويش برانم

                                              يا تنگ در آغوش بگيرم كه بميرم

 

اين كوزه ترك خورده چه جاي نگرانيست؟

                                              من ساخته از خاك كويرم كه بميرم

 

خاموش مكن آتش افروخته ام را

                                              بگذار بميرم كه بميرم كه بميرم

به نام کسی که جدایی رو آفرید تا قدر باهم بودنو بدونیم.

خیلی سخته بعد از چند سال تازه بفهمی که دوست داشتنش دروغ

 بوده ولی بازم بهت بگه دوست دارم. خیلی سخته طعم واقعی مرگو

 بچشی ولی صبح که چشماتو باز میکنی ببینی بازم نمردیو یه روزدیگه

 رو باید بازم با خاطره هاش شروع کنی, ولی اون دیگه پیشت نیست,

 پیشت نیست ولی انگار هر لحظه کنارت ولی تو پیش اون بودیو

 هیچوقت ندیدت, این مثل اون میمونه, تو رو گریه بندازه تو اونوبخندونی

 ولی اون یکی دیگه رو خوشحال کنه. خیلی سخته بهت بگه دوست

 دارم ولی نمیخوامت, میگن با یادش باید زندگی کنی ولی تا کی

 خوابشو ببینی, میگن ناامید نشو آخه درد ناامیدی رو نکشیدن چون

 ناامیدی و تنهایی و گریه تنهاهدیه هایی بوده که اون بهت داده ولی تو

تموم زندگیتو بهش دادی. خیلی سخته بهش دل ببندیو دلتو بشکونه,

 تو هم میتونستی دلشو بشکونی ولی اینکارو نکردی چون خیلی

 دوسش داشتی. خیلی سخته بزرگترین آرزوت مرگ باشه ولی اون

 بتونه با یار تازه رسیدش خیلی راحت زندگی کنه بعد کل ثروتت که

 عشقت بوده با کاخ آرزوهاتو یکجا خراب کنه, اونوقت زیر آوار بی مهری

 و تنهایی از فقر محبت و دوست داشتن تا آخر عمر بشینی و زار زار

 گریه کنی. خیلی سخته آرزوت کسی باشه که از این و اون بشنوی

 براش هیچ اهمیتی نداشتی, حالا دیگه آرزوی نبودنتو میکنه. خیلی

 سخته وقتی یادت میاد که حتی با شنیدن اسمش اونقدر خوشحال

 میشدی که دوست داشتی داد بزنی ولی حالا با دیدنشم چیزی جز

 عذاب نصیبت نمیشه چون اون دیگه واسه تو نیست. خیلی سخته بعد

 از چند وقت که میبینیش اشک تو چشمات حلقه بزنه ولی اشکات

 فقط واسه خودت مهم باشند. خیلی سخته جرات هر کاری رو داشته

 باشی به امید اینکه کوه پشتته ولی وقتی یرگردی و پشتتو نگاه کنی

 ببینی یه عمر پشتت به دره بوده, حالا اون دیگه عشقش یه نفر دیگه

 هست اصلا تو براش مهم نیستی, اصلا رسم بازیه قایم موشک زمونه

 اینه, تو چشم میذاری و من قایم میشم ولی تو یکی دیگه رو پیدا

 میکنی.


چشمانت را برای زندگی می خواهم 

اسمت را برای دلخوشی می خوانم 

دلت را برای عاشقی می خواهم

صدایت را برای شادابی می شنوم 

دستت را برای نوازش می خواهم

و پایت را برای همراهی می خواهم 

عطرت را برای مستی می بویم 

خیالت را برای پرواز می خواهم 

و خودت را نیز برای پرستش




یه روز یه دختره یه پسره رو تو خیابون میبینه...خیلی ازش خوشش میاد...هرکاری میکنه دل پسره رو به دست بیاره پسره اعتنایی نمیکنه...چون پسره فکر میکنه همه دخترا مثل همن...از داستانا شنیده بود که دخترا بی وفان...خلاصه میگذره ۳٬۴روز...پسره هم دل میده به دختره...با هم دوست میشن و این دوستی میرسه به ۱سال...۲سال...۴ و ۵...همینجوری با هم بزرگ میشن...خلاصه بعد از این همه سال که با هم دوست بودن پسره از دختره میپرسه چقدر دوسم داری؟!...دختره با مکث زیاد میگه فکر نکنم اندازه ای داشته باشه...پسره میگه:مگه میشه؟میشه عشقت رو دوست نداشته باشی؟...دختره میگه نه٬نه اینکه دوستت نداشته باشم٬دوست داشتنم اندازه ای نداره...دختره از پسره میپزسه تو چی؟تو چقدر دوسم داری؟...پسره هم مکث زیادی میکنه و میگه:........خیلی دوست دارم بیشتر از اونی که فکرشو کنی...روزها میگذره شبها میگذره٬پسره یه فکری به نظرش میرسه...میگه میخوام این فکر رو عملی کنم...میخواست عشق خودشو امتحان کنه...تا اینکه یه روز میرسه و به عشقش میگه:من یه بیماری دارم که فکر نکنم تا چند روز دیگه بیشتر دووم بیارم...راستی اگه مردم تو چکار میکنی؟...دختره یه کم اشک تو چشاش جمع میشه و میگه:این چه حرفیه میزنی؟دوست ندارم بشنوم...خلاصه حرف و عوض میکنه و میگه تو چی؟تو که مردی منم میمیرم...فکر میکنی خیلی ساده اس تنهایی بدون تو موندن؟...پسره میگه نه٬بگو حالا...دختره میگه نمیدونم چکار میکنم ولی اگه من مردم چی؟...پسره بهش میگه امتحانش مجانیه...اگه تو مردی بهت میگم چکار میکنم...خلاصه اتفاق میفته و پسره نقشه میکشه که یه قتل الکی رخ بده...به ذهنش میرسه الکی خودش رو به مردن بزنه تا ببینه دختره چکار میکنه...خلاصه تشییع جنازه واسه پسره میگیرن و دفنش میکنن و پسره یه جا قایم میشه میبینه دختره فقط یه شاخ گل قرمز میاره میندازه و میره...تا اینکه میبینه واقعا اهمیتی واسش نداشته...دختره با کس دیگه ای رفته...خیلی غمگین شده بود...دنیاش خیلی بی رنگ شده بود...تا اینکه بعد از چند روز دختره تصادف میکنه و میمیره...دختره رو دفن میکنن...هیچکی سر مزارش نیست...پسره با یه شاخ گل یاس سفید یا نه با یه دسته گل یاس سفید میره سر مزارش...بهش میگه اون لحظه بود که این سوال رو پرسیدی که اگه مردی چکار میکنم؟...این کار رو میکنم...تمام یاسهای سفید رو با خون خودم قرمز میکنم...منم کنارت میمیرم................

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 10:52 توسط pari1111 |

 

 خدایـــــــــــــــا


              شایــــد مــن خــواستن یا دعـــــــــــا کردن بلد نیـستــــــــم

                

                                                 وگــــــــرنه این همه اشکــــ و نــــــاله بی جواب نمی ماند....






بیا تا لیلی و مجنون شویم افسانه اش با من

بیا با من به شهر عشق رو کن خانهاش با من

نگو دیوانه کو زنجیر گیسو را زهم وا کن

دل دیوانه ی دیوانه ی دیوانه اش با من

بیا تا سر به روی شانه ی هم راز دل گوییم

اگر مویت به رویت شد پریشان شانه اش با من

نگو دیگر به من اندر دل اتش نمیسوزد

تو گرمم کن به افسونت گرمی افسانه اش با من

چه بشکن بشکنی دارد فلک بر حال سرمستان

چو پیمان بشکنی بشکستن پیمانه اش با من

در این دنیای وا نفسای بی فردا

خدایا عاشقان را غم مده شکرانهاش با من




تو بگو بهار قشنگه من میشم بهار تو

 

 تو بگو بمون منم نمیرم از کنار تو

 

 تو بگو منو نمیخوای دیگه خسته کردمت

 

گر چه سخته امّا من دور میشم از دیار تو

 

 تو بگو سرد هوا منم میشم خورشید تو

 

تو بگو که نا امیدی من میشم امید تو

 

 تو بگو دلم گرفته از همه دورنگیها

 

 مشکی میشم مظهر یه رنگی میشم واسه تو

 

تو بگو خدا کنه بارون بیاد از آسمون

 

 به خدا میگم  گریه کنه برای تو

 

اگه غمگین بشی از دستم ناراحت بشی

 

 میمیرم که تا ابد پاک بشم از خیال تو

 

 کاش تموم نمیشد این روزا ، این خاطرها




 ازيک عاشق شکست خورده پرسيدم:

 بزرگ ترين اشتباه؟ گفت عاشق شدن

گفتم بزرگ ترين شکست؟ گفت شکست عشق

گفتم بزرگترين درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترين غصه؟ گفت يک روز چشم هاي معشوق رو نديدن

گفتم بزرگترين ماتم؟ گفت در عزاي معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترين عشق؟ گفت شيرين و فرهاد

گفتم زيبا ترين لحظه؟  گفت در کنار معشوق بودن

گفتم بزرگترين رويا؟ گفت به معشوق رسيدن

پرسيدم بزرگترين ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهي سرد گفت: ( مرگ)





دنیا كوچیكه و عشق تو ، بزرگ

 

دستهای من كوچیكه و قلب تو ، بزرگ

 

چشمهای من كوچیكه و آسمون دل مهربون تو ، بزرگ

 

اشكهای من كوچیكه ولی غربت تو ، بزرگ

 

آسمون دل من كوچیكه و ستاره ی عشق تو ، بزرگ

 

گر چه عشق من كوچیكه و قلبم طاقت غم نداره

 

اما بدون تا روزی كه نفس می كشم و زنده ام

 

عشق زیبا و قشنگت همیشه توی قلب كوچیكم می مونه

 

اینو باور کن که

 

دوستت دارم




عشق يعني خاطرات بي غبار

                                          دفتري از شعر و از عطر بهار

 عشق يعني يك تمنا , يك نياز

                                         زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
 
عشق يعني چشم خيس مست او

                                           زير باران دست تو در دست او

عشق يعني ملتهب از يك نگاه

                                             غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق

                                           گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "

                                           تا سحر از عاشقي با او بخوان





دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم 


  شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم 


 انگاری کوه غصه ها رو سینه من امده 


آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده


  دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم 


 تو روزگار بی کسی یه عمر که دربدرم


  حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم 


  من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم 


  دلم گرفته آسمون یکم منو حوصله کن


    نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن 


   منو به بازی میگیره عقربه های ساعتم 


  برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم 


 آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن 


 نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن




تنهای تنهام

نمی خوام

با کسی غير از تو باشم

مي خوام

از خوابی که لحظش يه ساله

برای ديدن روی تو پاشم

اگــه تو باشی و

دنيا نباشه

ميشه بــا تو

همه دنيا رو حس کرد

همه دنيا بياد و

تو نباشی

دلم دق مي کنه

با اين همـــــه درد

تموم زندگيمو زير و رو کن

که بی تو

دلخوشيهامم گناهه

خودت باش

و من

و ديوانگيهام

فقط با تو دل من

روبراهه

بذار بـــــــــاور کنم

اينو که با عشق

حقيقت ميشه تو افسانه باشه

ميشه افســـــانه ها رو زندگي کرد

اگه حق با منه

ديوانه باشه




+ نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 17:23 توسط pari1111 |





اگر تـو نباشی...
اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند..
و ابرهای مهربان هم نمی توانند..
غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند..
اگر تـو نباشی...
چه خواب باشم و چه بیدار..
حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه ای از خیابان ..
خیابانی که پای هیچ عاشقی به آن باز نشده است..
اگر تـو نباشی...
چه در کنار پنجره بایستم..
چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم..
اشتیاقی برای دیدن آفتاب ندارم..
اگر تـو نباشی...
دوری تـو را بی تعارف بگویم..
حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم..













ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 18:41 توسط pari1111 |

پرانتزباز (دوستت دارم .... پرانتز را نبستم بگذار این حقیقت تا ابد جریان بیابد.

Home
Email
Night Skin